عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه بخش نهم (" عدم شناخت حق ازباطل ") قسمت اول
32 بازدید
تاریخ ارائه : 2/2/2013 8:40:00 AM
موضوع: علوم سیاسی

در پى آنچه تحت عنوان "جلوگیرى از حق و گرایش به باطل" آمد، موقعیت حق با گذشت زمان، رفته رفته و کم کم طورى مى
شود که نمى توان به شناخت دقیقى رسید. کشمکش ها جای ثبات را می گیرد. دیگر باد به پرچم
حق نمی خورد تا خودی نشان دهد بلکه طوفان در راه است و بیرق را سرنگون می کند. در چنین
حالتی، شناخت حق از باطل در گرد و غبار فراگیر جامعه کار آسانی نیست حتا رهبران نیز
خود را به موج ایجاد شده می سپارند. مردمی که تا دیروز مدافع حکومت خود بوده اند، امروز
از آن بیزار شده اند یا از برون رفت حاکمان از حق است یا بر اثر فریب دیگران از حکومت
خود بریده اند و بر آنند تا به جایگزین حکومت
گرایش پیدا کنند. عاملى که تأثیر در عدم شناخت دارد دوستى مفرط در گرایش به
چیزى یا بغض و کینه نسبت به آن است به عبارت دیگر حب فراوان یا عشق، نقش بسیار مهمى
در عدم شناخت انسان بازى مى کند و برعکس، عناد و دشمنى نیز چنین تأثیرى را در جنبه
ی منفى شناخت داراست و نمى گذارد به نتیجه ی مثبتى در این زمینه رسید. روایتى از پیامبر
اکرم مى فرماید: حُبُّکَ لِلشَّىءِ یُعمى وَ یُصِمُّ (میزان الحکمه ماده حبب ): عشق
شما به چیزى، کورو کرتان مى کند. از امام علی نیز چنین نقل شده: عَینُ المُحِبِّ عَمِیَةٌ
عَن مَعایِبُ المَحبوبِ و أُذُنُهُ صَمّاءُ عَن قُبحِ مَساویه: چشم عاشق از دیدن عیب
های معشوقش نابیناست و گوشش از شنیدن بدی زشتیهایش ناشنواست.(غررالحکم ترجمه ی انصاری
ص 500، ح 29)

نباید اجازه داد دشمنان حق، از این دو
"حربه" بر ضد جریان حق بهره گیرند و با ایجاد موانع شناخت جولانگاه باطل
را تقویت نمایند.

دشمنان پیامبران چون گرایش و حبّ دنیا
در وجودشان متبلور گشته بود، چشم حقیقت بین نداشتند تا بتوانند منابع نورحق را برروى
زمین بشناسند؛ لذا این میل و کشش، آنان را به هواى نفس گرفتار کرد تا از عداوت و دشمنى
با پیامبران به جایى رسیدند که مانع پیاده شدن حق شده و بر گمراهى و ضلالت آنان افزوده
گشت و طغیانگر شدند. تا شناخت حق را از دست دادند و نابودى و سر به نیست کردن خود را
فراهم آوردند.

...وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ ...(قصص/50): چه کسى گمراه تر
از دنباله روِهواى نفس خود مى باشد؟

قرآن این گمراهان دنیا خواه را کسانى مى
داند که زندگى دنیا را بر آخرت برگزیدند و همانند یک مشترى که جنس مورد نظر خود را
مى خرد، دنیا را خریدارى کردند به دنیا چسبیدند و همانند درندگان حاضر نشدند، لاشه
ای را که می خورند، دیگران نیز از آن بخورند فقط می خواستند خود بخورن و اگر کفتاران
و گرگان دیگری می آمدند تا به لاشه نیم خورده نزدیک شوند به او نیش غُرّه می رفتند
و آنان را دور می کردند تا خود بخورند وخود!: أُولَـئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُاْ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا بِالآَخِرَةِ فَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ(بقره/86):
آنان کسانی اند که زندگى دنیا را به [جای] جهان دیگر خریدند پس نه عذاب آنان سبک گردد
و نه یارى می شوند.اگر قرار باشد حق، هواى نفس گمراهان و دشمنان پیامبران را پیروى کند، دیگر حق نیست به طور دقیق هواى نفس است. "هوى" در اصل به معناى سقوط و فرو افتادن: «سَقَطَ مِن عُلُوٍ الى أسفلٍ» (قاموس قرآن برگرفته از مجمع البیان و اقرب الموارد)

در قرآن هم به همین معنا آمده است :
«...وَلَا تَطْغَوْا فِیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبِی وَمَن یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی
فَقَدْ هَوَى» (طه/81): و در آن[چه برایتان روزی کردیم) طغیان وسرکشی نکنید تا خشم
من بر شما روا گردد و هر کس غضب من بر او فرود آمد به تحقیق فرو افتاده و سقوط کرده
است.

طغیان و سرکشى در مقابل حق که ناشى از مانع حق شدن و عدم شناخت صحیح امت ها نسبت به پیامبران و حق است، آنان را به ورطه نابودى،
سقوط و فروپاشی کشاند: «وَأَنَّهُ أَهْلَک عَاداً الأُولى‏(50) وَ ثَمُودَا فَمَا أَبْقَى‏(51)
وَ قَوْمَ نُوحٍ مِّن قَبْلُإِنهُمْ کانُوا هُمْ أَظلَمَ وَ أَطغَى‏»(52 سوره ی نجم):
او [قوم]عاد نخستین را هلاک کرد و ثمود را باقى نگذاشت و قوم نوح را پیش از آنان نابود
کرد زیرا آنها ظالم تر و سرکش تر بودند. «وَالْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوَى»(نجم/53):[شهرهای
سدوم و عاموره ی قوم لوط ) واژگون شده را نابود کرد.(تفسیر ابن کثیرج 4 ص 278)

بنابراین "هواى" نفس که عشق
"دنیا"را در بر دارد، هر دو به پستى گرایش دارند. پستى، خود سقوط و فرو افتادن
است و حق بر عکس، چیز ثابت و ماندنى است و نمى شود هر دو در یک مسیر حرکت کنند. اگرحق، راه هواى نفس را برود، ثبات آن، به هم مى ریزد و اگر نفس، مسیر حق را طى کند، سقوط آن ممکن نمى شود. لذا نمى شود هواى نفس و حق یکى شوند به
همین جهت شناخت حق براى آن ممکن نخواهد بود. قرآن هم به جدا بودن آن دو اشاره مى فرماید و بیان مى دارد: اگر حق، هواهاى نفسانى آنان را پیروی کند، آسمان و زمین و هر کس درآنهاست نابود مى شوند: «لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ...»(مؤمنون/71)

پس همه تلاش کنیم حق را به باطل نیالاییم.

امام علی برتر این را درباره ی انسان مؤمن می فرماید: «وَلا یَدْخُلُ فِی الْباطِلِ وَ لا یَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ(خ 184 معروف
به خطبه ی هَمّام): [انسان با تقوا که از خدا و حساب رسی، نسبت به کردار خود بیمناک
است] در باطل وارد نمى شود و از حق پاى بیرون نمى نهد.» آیا می شود کسانی که در استخر باطل، شنا می کنند و درخزینه ی باطل غسل می کنند و پای خویش را از گلیم حق فرا می نهند، مؤمن و معتقد به خدا دانست؟

1 - بحران

بحران درواقع، بیرون رفتن جامعه از حالت عادی روز مَرّه یا روزگذر است که بر اثر علت های طبیعی یا اجتماعی سیاسی، پدید می آید. در عوارض غیر طبیعی، وقتی آرامش جامعه به هم می ریزد که فشارها بر مردم سنگین شود و برای نجات خود از سنگینی فشارها، همه چیز را به کام نیستی می فرستند تا به آنچه که از دست داده یا به آنچه که می خواهند برسند. در این وضعیت، حق و باطل، دچار "گرد" و "غباری" می شود که قابل تشخیص نیست. این بحران، تلاطم اجتماعی ست که نمی شود گفت به طور دقیق کی اتفاق می افتد ولی قابل پیش بینی است و دارای فرمول مشخصی ست.

کوشش سردمداران و دلسوزان کشور و حکومت باید این باشد که نگذارند جامعه در موقعیت بحرانی یا پیش قراول آن قرار گیرد؛ پیش قراول بحران، تهدید های موجود یا "سر به مُهر" است که مانند عوامل آتش زا عمل می کنند. همانطور که گفته شد گرایش به دنیا نمى
گذارد حق گرایى در وجودانسان مسیر خود را طى کند تا سره از ناسره و حق از ناحق را بازشناسد.

نمونه هاى زیادى در تاریخ داریم که چگونه در مقاطع حساس نتوانستند خود را مصمم نمایند که به دفاع از حق برخیزند و با باطل ستیزند.
پس از آنکه على علیه السلام زمام رهبرى را بدست گرفت و به طور رسمی خلیفه ی مسلمانان شد، عده اى با او بیعت نکردند. از جمله سه نفر بودند که کنار کشیده و آن حضرت را یارى ننمودند با این که على علیه السلام در دوران خلافت خود با حوادث سختى روبرو بود، آنها تماشاچی شدند، نه از حق حمایت کردند و نه باطل را خوار ساختند. در یکى از سخنان امام على علیه السلام در نهج البلاغه
به این سه نفراشاره شده است که عبارتند از:

1 سعد بن ابى وقاص
(سعد بن مالک بن وهیب) که از شخصیت هاى بارز صدر اسلام بود، در جنگ بَدر و اُحد شرکت
فعال داشت و در زمان خلافت عمر بن خطاب ، لشگر اسلام به فرماندهى او"قادسیه"و"مدائن"
(بغداد کنونی) را فتح کرد و در سال 50 یا 55 هجرى به وسیله ی زهرى که معاویه به خوردش
داد از دنیا رفت. (اسد الغابه ج ص 290) او از جمله کسانى است که با على بن ابی طالب
بیعت نکرد و در جنگ هاى تحمیل شده برآن حضرت با قاسطین و ناکثین و مارقین، شرکت نکرد.
حتا امیرمؤ منان على علیه السلام براى حاکم مدینه نوشت : سعدبن ابى وقاص و عبدالله
بن عمر را از سهمیه ی بیت المال ممنوع کن و این دستور اجرا شد. وقتى که سعد و عبدالله
به حضور على علیه السلام آمده و مطالبه سهم خود را کردند، آخرین سخن امام به آنها این
بود: شما خلاف کار هستید که امر به معروف و نهى از منکر ننمودید و بین ما و دشمنان
ما، اصلاح ندادید و با گروه ستمگران نجنگیدید؛ بنابراین شما از بیت المال سهمى ندارید.
(قاموس الرجال ج 4 ص 312 - بحار ط قدیم 10 ص 8.) سعد با اینکه به جایگاه على علیه السلام
نزد رسول الله (ص) آشنا بود از روى جهل یا
ترس از خونریزى ، کنار کشید و به عقیده ی بعضى، خود خواهى و ریاست طلبى، او را از این
کار بازداشت (الغدیر ج 10 ص 257).

2 - عبدالله بن عمر،
از فرزندان عمر بن خطاب خلیفه دوم بود و به طور طبیعی خود را برتر از دیگران می پنداشت
وحال و هواى دیگری در ذهن داشت؛ او نیز با على بیعت نکرد و از دستگاه رهبرى امام کنار
کشید و در صف تماشاچیان قرارگرفت.

محقق کاشانى نقل مى کند، وقتى "حجاج بن یوسف ثقفى" دژخیم خونخوار رژیم عبدالملک بن مروان، پیروزمندانه وارد مکه شد و مصعب بن زبیر را به "دار" آویخت و آن همه خون ریخت، عبدالله بن عمر نزد حجاج آمد و گفت: دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم که واسطه ی بین من و خلیفه، عبدالملک هستى". زیرا از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود:«مَن ماتَ ولَم یَعرِف امامَ زمانِه ماتَ مَیتَةَ الجاهِلَیةِ»: هرکس که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، او همچون مرگ
زمان جاهلیت مرده است. حجاج، پاى خود را دراز کرد و گفت : پاى مرا بگیر! و فعلاً دستم
مشغول است.

عبدالله گفت: آیا مرا مسخره مى کنى؟ حجاج گفت : اى ابله قبیله بنى عدى! تو با على بیعت نکردى و اینک آمده اى در اینجا و مى گویى، پیامبرچنین فرمود؟!

«وَاللهِ ما جِئتَ الىَّ لِقَولِ النَّبىِّ صلى الله علیه و آله بَل جِئتَ مَخافةَ تِلکَ الشَّجَرَةِ الَّتى صُلِبَ عَلَیها إبن الزبیر»: سوگند به خدا تو بخاطر فرموده پیامبر صلى الله علیه و آله به اینجا نیامده اى ، بلکه از ترس این چوبه دار که "مصعب بن زبیر" روى آن، آویزان است به اینجا آمده اى ؟!

سرانجام عبدالله بن عمر، در سال73 هجرى
بعد از گذشتن سه ماه از قتل مُصعَب بن زبیر به وسیله شخصى که حجاج او را مأمور کرده
بود، مسموم شد و از دنیا رفت به این ترتیب در اینجا تا حدودى به شخصیت ظاهرى سعد بن
ابى و قاص و عبدالله بن عمر، پى بردیم و دریافتیم که این دو با على علیه السلام بیعت
نکردند (سفینة البحار ج 2 ص 135 و 136).

3 - حارث بن حوط، سومین
نفرى است که از على علیه السلام حمایت نکرد و کنارکشید، او به حضور على علیه السلام
آمد و عذر کنار کشیدن خود را چنین عنوان کرد: «تو گمان مى کنى که من اصحاب جمل (طلحه و زبیر و...) را در مسیر گمراهى مى دانم؟» (به عبارت روشنتر من که از جنگ و حمایت از شما کنار کشیده ام از این رو است
که جنگ با اصحاب جمل را روا نمى دانم، من چگونه با این سران ، جنگ کنم؟! امام على علیه السلام به او فرمود: «تو به زیرت نگاه مى کنى و به بالاى سرت نمى نگرى (به امور مادى و داخل قفس محدود دنیا مى نگرى ، نه به کمالات معنوى) از این رو، گیج و حیران مانده اى». حارث گفت من همانند "سعد بن ابى وقاص و عبدالله بن عمر" کنار مى کشم . امام فرمود: «إنَّ سَعداً وَ عبدَاللهِ بنَ عُمر لَم یَنصُرَا الحَقَّ و لَم یَأخُذلَا الباطِلَ»(حکمت 262 نهج البلاغه ):
«سعد و عبدالله بن عمر، نه حق را یارى کردند، و نه باطل را خوار نمودند». یعنى: آیا
مى خواهى این دو را پیشواى خود قرار دهى؟! با اینکه اینان تماشاچى اند و تعهد اسلامى
ندارند، معیار و ملاک پیروى از شخص این است که او، حامى و طرفدار حق و خوار کننده ی
باطل باشد؛ اگر فردی خودش عامل به حق نباشد چگونه می شود او را اسوه و الگو قرارداد
و دنبالش حرکت کرد؟

ناگفته نماند که در نهج البلاغه حکمت 18 آمده : امام على علیه السلام در مورد کسانى که از همراهی با او در نبرد، کنار کشیدند فرمود: «خَذَلوا الحَقَّ وَ لَم یَنصُروا الباطِلَ»: «اینها، حق را تنها گذاشتند و باطل را یارى نکردند». به این ترتیب از تماشاچى ها که شانه از زیرِبار مسؤولیت خالى مى کنند و در صحنه ها حضور ندارند، انتقاد نمود هرچند که از افراد با سابقه و از چشم پرکن ها باشند، چرا که باید همیشه حق را یارى کرد و از باطل روی گردان بود.

ناگفته نماند، در نهج البلاغه صبحى صالح ،"سعد بن مالک" که همان سعد ابی وقاص است "سعید بن مالک" آمده، ولى در شرح نهج البلاغه ی ابن ابى الحدید (ج19 ص147) و شرح خوئى (ج21 ص346) همان "سعد" آمده است. (برگرفته از داستان هاى نهج با توجه به وضعیت جامعه ی اسلامى در دوران حضرت امیر علیه السلام که در مقاطع حساس به دفاع از حق نپرداختند، امیرالمؤمنین، آنان را به خاطرعدم شناختشان نسبت به حق مورد عتاب قرار مى دهد: «لا تَعرفُونَ الحَقّ‏َ کَمَعرِفَتِکُمُ الباطِلَ، وَلا تُبطِلُونَ الباطِلِ کَإِبطالِکُم الحَقَّ » (شرح نهج
البلاغه ابن ابى الحدید ج 6 خطبه 68 ص 102، خطبه 69نهج البلاغه صبحى صالح ): آن مقدار
که باطل را مى شناسید حق را نمى شناسید و آن مقدار که حق را نابود مى کنید باطل را
نابود نمى کنید. ابن ابى الحدید مى گوید: «یعنى اعتقادتان به حق کم است ولى اعتقادتان
به باطل زیاد است» در همان گفت و گو با حارث بن حوط نیز او را به ناشناختن حق یادآوری کرد: «إنَّکَ لَم تَعرفِ الحَقَّ فَتَعرِفَ مَن أتاهُ وَ لَم تَعرِفِ الباطِلَ فَتَعرِفَ مَن أتاهُ»: تو حق را نشناختی تا بدانی اهل حق کیانند و باطل را نشناختی تا باطل پویان را بشناسی.

این مطلب درستى است؛ حتى اگر انسان بگوید من همانطور که باطل را نمى شناسم حق را نیز نمى شناسم، سخن نادرستى است زیرا اگر درمسیر شناخت حق نبود، ناخود آگاه در وادى باطل مى رود اگر چه بگوید نمى شناسم. اگر روزى گرایش نفس و دنیاطلبى از حق دست بکشد و خط سیرى غیر از حقیقت را برگزیند، سرد درگم است و هر چه بر حرکت و سرعت خود بیفزاید از حق دور مى شود و به سراب باطل مى پیوندد.این حالت براى جامعه مناسب نیست و ثبات و آرامش آن را زیر سؤال مى برد لذا اگر جامعه در موقعیت و حالتى قرار گرفت که نتواند حق را از باطل تمیز دهد یا به اصطلاح معروف دچار "بحران" شد، فروپاشى جامعه رو به فزونى خواهد گذاشت؛ وقتى جامعه دچار تهدید و بحران شد، رهبران آن، حمایت مردمى را از دست مى دهند، نارضایتی هاى اجتماعى پدید مى آید و عاملى مى شود براى روگردانى مردم از کارگزاران خود، بى توجهى و بى تفاوتى آنان به رهبران و به عبارت دیگر سلب اعتماد نسبت به گردانندگان جامعه و تبلور بدگمانى و سوءظن در وجودشان که آنان به فکر خودند نه به فکر مردم، خود عاملى براى گرایش و توجه آنان به غیرحق مى شود؛ این التهاب در حقیقت زمینه ی جولان باطل را فراهم می کند و دشمن با برنامه ای از قبل تدوین شده به هدف های خود مى رسد.

پس بحران عاملى است در ناشناخته ماندن حق از باطل و زمانى که این پدیده نمودار شد، موقعیت جامعه، ملتهب و تهدیدها از قوه به فعل در می آید و خادم از خائن باز شناخته نخواهد شد و تزلزل، فروپاشى جامعه را در پى خواهد داشت و درچنین وضعیتى که مردم توجیه نشده اند، کار ناشدنی است تا بتوان آنان را به شناختى دقیق رساند و از گرایش به باطل اندیشان باز داشت، درست همانند گله ی گوسفندى ست که گرگ ها در شب به آن حمله ور شده و به هیچ وسیله ی ممکن نمى شود آنها را در یکجا جمع کرد و جلو نابودى گله را گرفت.