حافظ، شر و شور دنیا
45 بازدید
تاریخ ارائه : 1/21/2013 12:13:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

حافظ ، شر و شور دنیا:

غزلی از حافظ را دیدم؛ دلم نیامد مطلبی برایش ننویسم. هوس نوشتن هم هوسی ست که با هیچ لذتی نمی شود آن را عوض کرد.

 حافظ می فرماید  دنیا دارای "شرّ و شور" است که "شر": همان بدی است و "شور":  فتنه و فساد، هرج و مرج و کارهای خلاف قانون است. این شر و شور همیشه بوده و خواهد بود. رهایی از آن هم ممکن نیست و هر لحظه به "بت عیاری" درآید و چهره عوض کند ولی درواقع همان شر و شور است. یک روز پرچم ملی گرایی دارد و ملت را می کوبد. یک روز  پرچم حقوق بشر دارد و مردم را از حقشان محروم می کند. یک روز پرچم دین دارد و دین را می کوبد. یک روز پرچم مبارزه و جهاد دارد و با با رزمندگان و جهادپیشگان می جنگد و سرشان را بر نیزه می کند. خلاصه هر روز به رنگی در می آید که ذات خود را نیز فراموش می کند. خود نیز چون غرق در فساد گشته است و شر و شورش همه جا را گرفته است . شر و شور دیگری یقه ی آن را خواهد گرفت.

شراب تلخ می‌خــــواهم که مردافکن بود زورش/ که تا یک دم بیاســـــایم ز دنیا و شر و شورش

حافظ می گوید: دنیا جای آسایش نیست.  ذات دنیا آسایشی در خود ندارد. اگر می خواهی گرفتار شر و شور دنیا نشوی باید دندان حرص و آز را بکنی . باید ذایقه و چشایی خود را حتا از چشیدن حرص و آز دور نگهداری و دل را نگهدار که نیت حرص و آز را نیز در خود راه ندهد. اگر دل در رات به روی حرص و آز گشود و گوشه چشمی به اوانداخت و لبخندی به روی این حرص زد راه را برای ورود او به خود هموار کرده است. همین باعث می شود، گرفتار شر و شور می شوی. با این کار حق دیگران را پامال خواهی کرد و گرفتار شر و شور خواهی شد. بنابر این باید دل را از حرص و آز دور نگهداشت:

ســـــماط دهر دون پرور ندارد شــــهد آسایش/ مذاق حـــرص و آز ای دل بشـــو از تلخ و از شورش

"سماط" هم به معنای بساط و سفره و دسترخوان یا دستار (دست آر) خوان و سفره ی غذاست.

حافظ تا آنجا پیش می رود که می گوید دنیا، شهد آسایش که ندارد هیچ باید حتا دل را از تلخ ها و شور و نمکین های حرص نیز دور نگه داشت. بعد توجه انسان را به نکته درّینی می کشاند که بلاهای زمینی را شاید با کمند و زور تا مدتی پیشگیری کرد ولی از بلاهای آسمانی نمی توان پیشگیری کرد حتا اگر مناره متوکل هواکرد یا برج و باروی فرعونی سرپا کرد.

بیاور می که نتوان شد ز مکر آســـــمان ایمن/ لعب زهره چنگی و مــــریخ سلحشورش

 سپس سفارش می کند نگاهی به صفحه ی روزگار بینداز؛ به قول سعدی ببین «آنچه دیدی بر قرار خود نماند» با کمند، کاری از پیش نمی رود. آنان که بودند چنین کردند، نماندند و ما نیز نخواهیم ماند:

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار/ که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

خیام نیز در رباعیاتش  دارد:

آن قصــــر کـــــــــه بهــــــرام درو جام گرفت/ آهـــــو، بچه کــــــــــرد و رو بــــــه آرام رفت

 بهــــــرام که گـــــور میگرفتــــی همه عمر / دیــــدی کــــه چگــــونه گــــور بهرام گرفت؟

البته از بهرام فقط کاروانسرایی به نامش دراطراف گرمسار مانده ؛ آن هم چون محل سایش مردم بوده ، مانده است و الاّ نه گوری و نه کمندی.